در روایات آمده است : آن کسی که به ما فلان نکرده بود کلاغ فلان دریده بود
هشت و ربع به وقت فرانسه
نه و نیم به وقت الان
پنج عصر به وقت یونان
یک نیمه شب به وقت ژاپن
به وقت تمام جهان
زمانش رسیده است
که یک نفر از سیاره ی دور
پایش به زمین بگذارد
لبخند بزند،
و بگوید:
“سلام! مردم از خوشی
من فقط برای نوشیدن یک فنجان قهوه
پیش شما آمدم…
کمی می مانم
و بعد می روم…”
وقتش رسیده است
که یکی از ما…
شاید تو یا من یا هر کس دیگر
او را به فنجان قهوه ای مهمان کند
بدون اینکه چیزی بپرسد،
بدون اینکه چیزی بخواهد،
و بعد بگذارد
که میهمان سیاره ی دور
برود
برای همیشه
_کنار دریام، اونقدر کوچیکم که آبی دریا و آسمون رو با هم قاطی کنم
_کنار دریام، تابستونه همه رفتند شنا و من با پای گچ گرفته به جمع کردن صدف مشغولم
_بارها و بارها کنار دریاییم با خانواده
_با سَسَر و خواهرش اومدیم کنار دریا. بعدازظهر یه روز بهاریه. اونقدر دلتنگ دریاییم که با مانتو به آب می زنیم. دو ساعت بعد با مانتوی نمناک تو تاکسی رشت نشستیم.
_شب پنج شنبه است. کنار دریا نسبتاً شلوغه. یه فک افتاده کنار ساحل، دختر بچه با فریاد حضور یه “فش دریایی” رو به مادرش اعلام می کنه. من و صا زندگی دوگانه ی ورونیک رو گوش می دیم و همراهی می کنیم. سَسَر و بهی هم پشت سرمون هستند. یه جا رو صخره های کنار ساحل می شینیم، به پرواز مرغهای دریایی و تلو تلو خوردن نور چراغها روی آب نگاه می کنیم و به صدای دریا، خانواده های شاد و جیغ جیغ مرغهای دریایی گوش می دیم.
_با پیگود تمام روز رو مشغول گز کردن ساحل هستیم. یه جمعه ی پاییزیه و بادی که می آد ما رو به هم نزدیک تر می کنه. ماهی فروش صید تازه اش رو از توی تورش در می آره و همونجا می فروشه. طبق رسم این اطراف عروس و داماد اومدند کنار دریا. پیگود با ذوق یه دختر بچه ی سه ساله می گه:”واای مَغی عرووس!”همه نگاهها متوجه ما می شه. همگی می زنیم زیر خنده.
_با شبه ویولونیست اومدیم انزلی. سر شبِ جمعه است و تو این هوای سرد ساحل خلوته. زیپ کاپشنها رو تا ته کشیدیم بالا. آقاهه از کلبه چایی می گیره و رو به دریای تاریک و بی قرار چای داغمون رو سر می کشیم.
_این بار با پیگود اومدیم کیاشهر.فاصله شهر تا دریا رو پیاده می ریم.هوا صاف صافه اما باد زوزه می کشه.به پارک ساحلی می رسیم و بعد تلق تلق اسکله چوبی زیر پاهامون که قراره از بین نیزارها ما رو به کنار دریا برسونند.
_دریای آستارا. کی می تونست فکرشم بکنه که یه دریای وقت غروب با یه بازار رنگارنگ ساحلی کنارش اینقدر می تونه قشنگ باشه؟
_من و خانم خاله و شویَش. شب جمعه ی تابستون. دریای سیاه.
_شیب شیب واسه کاراش اومده رشت. بعد از راس و ریس شدن کارهاش با “ح” راهی ساحل حاجی می شیم، ما سه تا هم اتاقی سابق که تو دوستیمون به ثبات رسیدیم. پسر بچه ها کنار ساحل دوچرخه سواری می کنند، ماهی گیر ها ماهی می گیرند، ما هم نهار می خوریم و عکس می گیریم از خودمون، از قایقهای چوبی ماهیگیرها و مرغهای دریایی
از اتوبوس که پیاده شده بود چمدونش رو گذاشته بودند جلو پاش و همونطور رهاش کرده بودند. خودش خواسته بود اینجا پیاده شه. به اطراف که نگاه کرد هیچ چیزی براش آشنا نبود، این شهر رو نمی شناخت. فکر کرد آیا اینجا همون جایی بود که باید پیاده می شد. نه نباید شک می کرد امکان نداشت اشتباه کرده باشه…
دیروز می خواستم یه تبریک ویژه به اونهایی بگم که تو سه سال گذشته تعریف نشده بودند و امسال تعریف شدند. تولدتون مبارک کبیسه ای های نازنین:)
صا می گه هفت سین شون سرنگ بوده، سفتریاکسون، سرجی فیکس، سوزن ، ست سرم و امثالهم و جای من خالی بوده . سارای هم گویا لحظه ی تحویل سال مریض تشنجی داشته و پیش بینی می شه که سال متشنجی داشته باشه:p
آقا یه شب بوش/زنگ زد و گفت:/ “این خانمه که خیلی دلبره/ از جنیفیر لوپز ما بهتره/ بگین بینم/ نی ناش ناناشم بلده؟”
نظر به این که شاعر می فرماید: “ما سگ مردمانیم که زندگی می کنیم عین سگ” ، در این بخش زندگیم مشغول زایاندن توله سگ هستم!
من برای قبول این که بهار رسیده حتی به شکوفه هم نیاز ندارم؛ همین گلهای ریز بنفش که از درز پای دیوارها سرک می کشند برام کفایت می کنند.
بچه که بودم وقتی دستم رو با قوطی ها می بریدم به این فکر می کردم که یه روزی بالاخره وقتی بزگ بشم خیلی راحت خواهم تونست با اون در باز کن ها در هر نوع قوطی رو باز کنم و دیگه نه دستم رو ببرم نه چیزی. اما حالا که بزرگ شدم بیشتر قوطی ها کلید دار شده اند. چه دردیه حسرت اینکه هیچوقت به افتخاری که بهش فکر می کردی نرسی