حقیقت اینه که من آدم خودداری هستم اونقدر که گاهی حال خودم هم از خودداریم به هم میخوره. بخشی از این خودداری تو سطح آگاه من هست و بخشیش هم اونقدر تکرار شده که وارد سطوح ناخودآگاهم شده و بی که خودم حتی بفهمم خودداری می کنم، اما خوب مطمئنن من بخشی از خودِ یاغیم رو هم زیر این لایه های خودداری پنهان کردم که وقتی کارد به استخونش می رسه هر چی خودداری هست رو به شدت پس می زنه و نتیجه ش مثلن این می شه که قاطی می کنه و می آد تمام گذشته وبلاگم رو به فاک فنا می ده و می ره تمام دست نوشته های گذشته م رو پاره می کنه و بعدش آتیششون می زنه و آخر سر هم  یه گوشه کز می کنه و واسه خودش ریز ریز گریه می کنه. البته  منِ خود دار معمولن خیلی زود کنترل اوضاع رو دست می گیره اما حتی اون هم روش نمی شه بیاد اینجا و بگه که غلط کرد این بچه آقا جان، که زد و اینجا رو به هم ریخت. حالا اما دلیل محکمه پسندی پیدا کردم برا اینجا اومدنم، سارای من مرد و من از یه گریه ی ساده حتی، به خاطر شرایطی که داشتم، منع شدم و حالا غم باد گرفتم.

 سارا دوست نزدیک و عزیز من بود. اینها رو از لحاظ روح مرده پرستیمون نمی گم، کسی که بارها بعدازظهرها درست بعد از برگشتن از بخش، وقتی همه خوابند، باهاش چایی بخوری حتمن آدم نزدیکیه. سارا مرد و هیچ وقت اون قراری که قرار بود بذاریم نرسید ومن نتونستم هدیه تولدش رو حتی بهش بدم. سارا مرد و من هنوز باورم نمی شه که اون همه زحمت کشید و به معنای کلمه جون کند و حتی فرصت نکرد به چیزهایی که دوس داشت نزدیک بشه. سارا الان تو خاکه، دو هفته ست که تو خاکه. یعنی الان موهای بلند و سیاهش هنوز افشونند دور اون صورت قشنگ؟ تو این دو هفته مث بچه ها دلم خواسته سارا رو تو یه پیراهن سفید سفید تصور کنم که موهاش رو افشون افشون کرده و دیگه نگران نیس، دیگه غصه مامانش رو نمی خوره، دیگه با ضربه به کفلهاش نمی زنه که ببین چقد چاقم من، دیگه نگران تخصص نیس، نگران پولدار شدن نیس، نگران هیچی نیس اصلن، فقط می خنده.