دیروز باز دچار عود سندرم خواندن وبلاگهای متروکه شدم. جنبه های مازوخیستیک تو این سندرم موج می زنه. قضیه مثل این فیلمهاست که قهرمان داستان میرسه به یه شهر متروک که خالی از آدمیزاده و فقط رد حضور آدمها مونده، انگار که تمام آدمهاش در یک لحظه ناپدید شدند بی اینکه فرصت کنند گذشته شون رو با خودشون ببرند؛ درهایی که باز مونده و هر از گاهی بازیچه ی باد می شه، کمدهایی پر از وسیله، رادیویی که مدتهاست روی یه موج مونده و برای شهر خالی ترانه پخش میکنه، ساعتی که سر هر ساعت به صدا در میاد بی اینکه قرار باشه کسی رو از زمان آگاه کنه، لباسهایی که روی طنابها همرقص باد شدند، عکسهایی از آدمهای خندون که تنها یا کنار هم تو قاب روی طاقچه ها جا خوش کردند. چشمات رو می بندی و تصور می کنی شهر قبل از خالی شدن چطور پر از نور و صدا و زندگی بوده و تو ذهنت تک تک آدمهاش رو دنبال می کنی که حالا کجا هستند و چه می کنند. یهو احساس می کنی درسته که حالا تو اینجا و تنهایی اما خودت هم یه جایی با اونها گم شدی و چیزی قلبت رو فشار می ده و چین های ریز گوشه ی چشم هات رو کمی عمیق تر می کنه، چیزی که اسمش رو میگذاری دلتنگی و هیچ تسکینی هم براش سراغ نداری

خرید رو دوست دارم. البته منظورم از خرید صرفن خرید کفش لباس و بی جی لی واسه خودم  نیست. من از خرید سبزی و میوه هم مثلن، حظ وافری می برم و حتی همین خرید خوار وبار منزل هم برام خوشاینده. اما همه ی اینا به این شرطه که احساس آزادی داشته باشم و سنگینی نگاه منتظر یک نفر رو هم مدام حس نکنم. واسه همینه که تو فروشگاههای لباس تا یکی میاد سراغم که کمکتون کنم و دنبالم راه میفته در اولین فرصتِ ممکن طوری که به طرف برنخوره خودم رو به در می رسونم و قید نگاه کردن جنسهاشون رو هم میزنم. و واسه همینه که از سیستم «در هم» میوه فروشی ها  و همچنین سیستم مغازه داری سنتی هیچ خوشم نمی آد. من دوست دارم وقتی مثلن میوه می خرم تک تکش رو تو دستم بگیرم، وزنش رو حس کنم، بالا پایین و تمام بر و روش رو برانداز کنم و اگه باهاش ارتباط برقرار کردم با آرامش بندازم توی کیسه کنار بقیه ی دوستان برگزیدش. برای تک تک خریدهام این پروسه رو، بسته به نوع کالا با شدت کمتر یا بیشتر، درست مثل یه مراسم آئینی اجرا میکنم، حالا می خواد تخم مرغ باشه یا ماژیک های لایت مثلن. اصلن این که بری بگی آقا یه قوطی روغن و یه قوطی رب بده و ایشون هم به انتخاب خودش هر مدل و مارکی دلش خواست بده  برام خوشایند نیست و حاضر نیستم از حق انتخاب خودم به همین راحتی بگذرم و واگذارش کنم. واسه همینه که حاضرم قید سوپرمارکتهای لب خونمون رو بزنم و تا فروشگاهای سر خیابون برم و با خیال آسوده بین قفسه های فروشگاه بچرخم جنساشون رو بالا پایین کنم، سبک سنگین کنم و از بین اون همه جنس برگزیدگان خودم رو با افتخار تو دستم بگیرم و بیارم خونه.

چند شب پیش که دراز کشیده بودم و طبق معمول منتظر بودم تا خوابم ببره به این فکر می کردم که اگه بدونم قراره مثلن دو روز دیگه بمیرم چه کارایی هست که باید بکنم. بعد به این فکر می کردم که لازم می دونم با بعضی آدمهام تماس بگیرم و مثلن بگم هی فلانی من خیلی ازت خوشم میومده، یا با فلان ویژگیت حال می کردم، یا از این لحاظ برام یه چیز دیگه بودی، یا اینطوری تحسینت می کردم، خواستم قبل از این که مرده باشم اینو بدونی بعدشم خیلی خوشحال خداحافظی کنم و دو روز بعدشم با خیال آسوده بمیرم. اصلن کلن یکی از فانتزیهام از قدیم اینه که اگه من مردم یکی که خیلی بهم نزدیک بوده برداره زنگ بزنه به آدمهایی که دوستشون دارم و بگه که چطور و چقدر دوستشون داشتم. اصلن شاید تو وصیت نامه م همچین بندی رو اضافه کردم.

خودم رو می بینم که بلوز شلوار نسبتن گشاد یه دست مشکی براق پوشیدم، جنسی تو مایه های ساتن. بلوزم رو گذاشتم تو شلوارم. موهام مشکی و کوتاهه وکمی ریخته تو صورتم و سبیل هم دارم. با قیافه ی اخمو روی تخت در حالی که پرشهای ملایمی میکنم دور خودم هم می چرخم و مشتهام رو مث مبارزا عقب جلو می برم. خودم رو میبینم که یه چاقوی پهن و کوتاه رو کاملن بی مقدمه از پهلو تا دسته فرو می کنم تو گردنم. خودم رو می بینم که یه هفت تیر میذارم رو پیشونیم و تیر خلاص رو می زنم. من تو اتاق تاریک روی تخت دراز کشیدم، سنگین شدم و قادر به حرکت کردن نیستم. چشمهام رو بستم و اینا چیزاییه که می بینم و به این معنیه که دارم به خواب می رم.

بازگشت

آتش و آدم
ترکیبی نامتجانس است
من از میان این آتش گر گرفته
در رویاها و عشق ها
غیر ممکن است سالم برگردم
بازگشت من
اندوه بار خواهد بود
کاش مثل نان بودم
چه زیبا بر می گردد
از سفر آتش!

رسول یونان

سال اول دانشگاه بودم.پاییز بود. گمونم یه روز تو اوایل هفته بود که تا غروب کلاس داشتیم و آخرین کلاسمون آناتومی عملی بود. تعداد مون چون بی وقت ترین گروه بود و طالبی نداشت کم بود. حداکثر ده تا پونزده نفر بودیم که تو سکوت ساختمونی که برای خواب شبش آماده می شد، گوشه ترین جای ساختمون بین دل و روده و بوی زننده جسدها سپری می کردیم. و بعدش در حالی که خورشیدِ در حال غروب بین درختها رو بدرقه می کردیم سوار آخرین سرویسی که فقط به خاطر ما اونجا بود می شدیم و به سمت شهر راه می افتادیم و تمام راه مشغول شیطنت و حرافی معمول سالهای اول دانشگاه بودیم. عصر یه روز از همین روزا تصمیم گرفتم پیاده تا خوابگاه برم. یادمه مانتوی سرمه ای لَخت، خنک و کوتاهی پوشیده بودم که ردی از دبیرستانی بودنم داشت و کوله ی مشکی که انداخته بودم پشتم و با وجود خستگی پر از انرژی و سرخوشی بودم. داشتم به یه سکوی وسط پیاده رو نزدیک می شدم که دیدم یه پروانه روشه، طبق عادت معمول سعی کردم آروم بهش نزدیک شم تا پرواز نکنه و بتونم از نزدیک بینمش اما وقتی دیدم هیچ حرکتی نکرد اونقدر متعجب و هیجان زده شدم که وسوسه شدم تو دستام بگیرمش، اما تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم فکری که به نظرم خیال باطل میو مد تبدیل به واقعیت شد و من یه پروانه ی واقعی و زنده تو دستهام داشتم. اونقدر هیجان زده بودم که دستهام رو بستم و با اون ظاهر دبیرستانی شروع کردم یه دویدن، هیچ هدفی نداشتم فقط احساس میکردم باید این پروانه رو برسونم به یه جای بهتر و با دستهای بسته شده ی حامل پروانه همینطور دیوانه وار میدویدم. تا اینکه کمی عقلم اومد سر جام و به این فکر کردم که آخرش چی و تصمیم گرفتم پروانه رو نزدیک یه باغ متروکه که اون اطراف بود، و با وجود آثار ورود معتادا به اونجا ترجیح میدادم نوعی باغ مخفی حسابش کنم، رهاش کنم و خودم هم برگردم به واقعیت. الان که اینجا نشسته بودم یاد تنها روزی از زندگیم افتادم که یه پروانه تو دستای من جا خوش کرده بود و گفتم خاطره روز پروانه ایم رو اینجا ثبت کنم. واین بود خاطره ی من!

من اصولن آدم دل نازکی هستم، و خیلی وقتها متوجه شدم که یه محرک بیرونی گاهی من رو خیلی بیشتر از اطرافیانم متاثر کرده و تا مدتها ذهنم درگیرش مونده. و شاید هم بخشی از اون حساس بودنی که گاهی بعضی ها به عنوان انتقاد از من ابراز میکنند به همین قضیه برگرده. البته این متاثر شدنم رو زیاد ابراز نمیکنم چون دوس ندارم اعصاب بقیه رو با ابراز احساسات شدید خودم خرد کنم، چون خودم شخصن حوصله ی همچین آدمهایی رو ندارم، اما ذهنم واقعن درگیر می شه. حالا هدف از این همه مقدمه این بود که بگم از پریروز که یو جان ایمیلی  رو نشونم داد که ماده اولیه غذایی به اسم جگر چرب چطور فرآوری می شه، حالم بده. من اینجا قصد توصیفش رو ندارم چون یادآوریش هم آزارم میده، اگر علاقه مند بودید خودتون می تونید سرچش کنید. البته کمی هم جای شک میزارم که شاید این یه ضد تبلیغ کمی اغراق شده علیه مک دو و کی اف سی باشه چون مستقیمن به اونا اشاره کرده بود، اما شک بیشترم رو میذارم که درست باشه چون رفتارهای مشابه از آدمها کم ندیدیم. حالا از دو روز قبل به این فکر می کنم که اصلن برم گیاه خوار بشم و خیال خودمو راحت کنم. البته من کلن خیلی طبع گوشت خواری ندارم و عمومن به غذاهای گیاهی علاقه مند ترم، ولی از طرفی انسان رو هم بخشی از چرخه طبیعت می دونم که می تونه گاهی از بقیه حیوونا تغذیه کنه البته به شرط این که حیوون بیچاره لااقل تا قبلش زندگی معمولیش رو داشته باشه، نه این که انسان بخواد آزارش بده و تمام زندگی حیوون بیچاره رو اون طوری که میخواد محدود کنه تا محصول مورد نظر بیشتر و بهتری به دست بیاره. اما چیزی که من از پرورش دام و طیور صنعتی تا به حال شنیدم چیزی جز آزار حیوونای بیچاره نبوده. خلاصه که دو روزه دارم فکر می کنم چی کار کنم. آیا برم از روستاها گوشت تهیه کنم؟ آیا صرفن ماهی بخورم که ظاهرن نسبت به بقیه پرورششون با آزار کمتریه؟ آیا کلن گوشت نخورم؟ آیا کلن تموم محصولات حیوانی رو حذف کنم؟ البته بیشتر نظرم اینه که گوشت قرمز و مرغ رو از رژیممون حذف کنم و ماهی، لبنیات، تخم مرغ و عسل و این جور چیزا رو مصرف کنیم. معظل دیگه ای هم که دارم اینه که جایی که بتونم محصولات گیاه خواری رو تهیه کنم دم دست ندارم و همین تصمیم گیری رو سخت می کنه چون گرچه شاید به نظر نیاد اما در طولانی مدت برای گیاه خوار شدن دردسرسازه. بعله اینطوریه که دو روزه با این موضوع درگیرم و اینجا نوشتم تا کمی از بارش کم بشه. واگه هنوز کسی اینجا هست و نظری داره خوشحال میشم بدونم. ممنون

رابطه های یک طرفه همیشه من رو غمگین می کنند. این عبارتی بود که ماهها در ذهن من چرخید و من رو به اینجا آورد. حالا بعدازظهر یه شنبه ی پاییزیه و من با دلی تنگ اینجا نشسته ام  و این پنجره ی کنارم و بارونی که اون طرف این پنجره می باره نه تنها سبک ترم نکرده که دلتنگیم رو دو چندان کرده. من اینجام با 30 سال عمری که پشت سر گذاشتم و با آدمهایی که از دستشون دادم و با اندک آدمهایی که برام موندند. من غمگینم از رابطه های یک طرفه. من متوقع نبودم از رابطه هام، دروغ چرا فقط میخواستم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم، میخواستم با آدمها باشم؛ اما باید یه جور میفهمیدم که دوست داشته میشم. دوست داشتم که بعضی از آدمهام نهایت توجهشون به من این نباشه که وقتی پیامی دادم جوابی بدن، یا وقتی درخواست دیدار کردم اگه وقت و حوصله داشتند بهم بگن که میتونم برم به دیدارشون. دوست داشتم گاهی من یادم نباشه و اونها به من پیامی بدن که هی فلانی به یادتم ، که بیام ببینمت، که اشتیاق داشته باشند به من. من توقع زیادی ندارم اما باید یه جور میفهمیدم که رابطهه یه طرفه نیست. من غمگینم از رابطه های یک طرفه که مثلن یه ساله شماره ی یکی رو گم کردم و هیچ نپرسیده تو این یک سال تو که گاهی بودی چرا کلن گم شدی. خسته ام، غمگینم، آدمهام اندکند و با این حال تمام رابطه های یک طرفه م رو قطع میکنم حتی اگر اینطور در سکوت و تنهاییم بیشتر فرو برم. باید کنار بیام که جای من اون وسط کنار بقیه نیست و بهتره بیام و در حاشیه ی همیشگیم بشینم.

حقیقت اینه که من آدم خودداری هستم اونقدر که گاهی حال خودم هم از خودداریم به هم میخوره. بخشی از این خودداری تو سطح آگاه من هست و بخشیش هم اونقدر تکرار شده که وارد سطوح ناخودآگاهم شده و بی که خودم حتی بفهمم خودداری می کنم، اما خوب مطمئنن من بخشی از خودِ یاغیم رو هم زیر این لایه های خودداری پنهان کردم که وقتی کارد به استخونش می رسه هر چی خودداری هست رو به شدت پس می زنه و نتیجه ش مثلن این می شه که قاطی می کنه و می آد تمام گذشته وبلاگم رو به فاک فنا می ده و می ره تمام دست نوشته های گذشته م رو پاره می کنه و بعدش آتیششون می زنه و آخر سر هم  یه گوشه کز می کنه و واسه خودش ریز ریز گریه می کنه. البته  منِ خود دار معمولن خیلی زود کنترل اوضاع رو دست می گیره اما حتی اون هم روش نمی شه بیاد اینجا و بگه که غلط کرد این بچه آقا جان، که زد و اینجا رو به هم ریخت. حالا اما دلیل محکمه پسندی پیدا کردم برا اینجا اومدنم، سارای من مرد و من از یه گریه ی ساده حتی، به خاطر شرایطی که داشتم، منع شدم و حالا غم باد گرفتم.

 سارا دوست نزدیک و عزیز من بود. اینها رو از لحاظ روح مرده پرستیمون نمی گم، کسی که بارها بعدازظهرها درست بعد از برگشتن از بخش، وقتی همه خوابند، باهاش چایی بخوری حتمن آدم نزدیکیه. سارا مرد و هیچ وقت اون قراری که قرار بود بذاریم نرسید ومن نتونستم هدیه تولدش رو حتی بهش بدم. سارا مرد و من هنوز باورم نمی شه که اون همه زحمت کشید و به معنای کلمه جون کند و حتی فرصت نکرد به چیزهایی که دوس داشت نزدیک بشه. سارا الان تو خاکه، دو هفته ست که تو خاکه. یعنی الان موهای بلند و سیاهش هنوز افشونند دور اون صورت قشنگ؟ تو این دو هفته مث بچه ها دلم خواسته سارا رو تو یه پیراهن سفید سفید تصور کنم که موهاش رو افشون افشون کرده و دیگه نگران نیس، دیگه غصه مامانش رو نمی خوره، دیگه با ضربه به کفلهاش نمی زنه که ببین چقد چاقم من، دیگه نگران تخصص نیس، نگران پولدار شدن نیس، نگران هیچی نیس اصلن، فقط می خنده.

 

 

کاش همه چی به همین راحتی پاک می شد. خداحافظتون باشه.